اینم از قسمت اول داستان sweet fate بریدبخونید ونظرهم بدید!راستی اگه نظرات کم باشن ادامه داستان نوشته نمیشه!خب داستان درمورد7دختره که دردانشگاه روان شناسی تحصیل میکنن!وبعد ااتفاق جالبی براشون میوفته!بری ادامههههه

روزای گرم وشرجیه تابستون بود!منودوستام بخاطره اینکه بتونیم جایزه امسال دانشگامونو که سفر وتحصیل دریکی ازکشورهای شرقی هست روبدست بیاریم,مجبورشدیم ترم تابستونی بگیریم!آخه دانشگامون شرط برنده شدن جایزه امسال روبه کسایی میده که دردانشگاه بیشترین فعالیت علمی داشته باشند!ماهم که ماشالا رکورد داشتیم میزدیم!مادرباره ی نقاط مشترک اخلاقی بین ایرانی هاوآسیای شرقی تحقیق کردیم!این ایده ازوقتی به ذهنمون رسید که میدیدیم پدرامون وتعداد زیادی ازاقواممون وقتی فیلم های افسانه ای کره ای شروع میشدبرق شادی رو میشه تو چشماشون دید!اوایل جدی نمیگرفتیم این موضوع رو اما کم کم که پی به شدت علاقه اونها بردیم به این نتیجه رسیدسم که میتونه سوژه خوبی برای تحقیق علمی باشه!!!داشتم توی سالن والیبال دانشگاه راه میرفتم که یلدارو دیدم داره باسرعت سمتم میاد!وقتی که بهم رسید نفس نفس میزد و دستاش رو روی زانوهاش گذاشته بود و خم شده بود .نفس نفس میزد!پرسیدم=یلدا چته؟چی شده؟چرانفس نفس میزنی؟؟یلدا=بذار یه کم نفسم بالا بیاد الان میگم!منم داشتم از فضولی میمردم!یلدا بعد از اینکه نفسش جا اومد گفت=الهه الهه واای باورت نمیشه,مابرنده جایزه شدیم!!!!اینو که شنیدم تاچندثانیه گیج بودم وگفتم=یلداکدوم جایزه؟؟؟یلداباتعجب گفت=الهه حواست کجاست؟؟جایزه دانشگاه رو میگم!اون لحظه تمام زحماتی که تواین چندسال باهم کشیدیم جلوی چشمام اومد!ازخوشحالی بغض کردم ولی جلوی خودمو گرفتم وگفتم=یلداباورم نمیشه!!!بقیه بچه ها از این موضوع خبردارن؟؟یلدا=دیوونه ای؟؟؟دوس داشتم اولین کسی که از این موضوع خبردار میشه توباشی!آخه توخیلی زحمت کشیدی!!گفتم=پس عجله کن وبیا این خبر خوبو به دوستامون بدیم!!!یلدا=بزن بریم!توراه بودیم وبلاخره به خوابگاه رسیدیم.منویلدا محکم در میکوبیدیم تابلاخره شیوالطف کرد ودر رو باز کرد!منو یلداهم بدون اینکه به شیواسلام کنیم سریع رفتیم پیشه بچه ها!شیوا=میگم سلام کردن هم خوب چیزیه هااا؟؟؟!!!یلدا=شیوا بیخیاااال,الان که وقت این حرفا نیست!همه بچه هاباهم گفتن=مگه چیشده؟؟؟منویلداهم باهم گفتیم=ماجایزه امسال دانشگاه روبردییییییییییم!!!اون لحظه انگار بمبی تو خوابگاه منفجرشد!همه دست وجیغ هورا میکشیدند,که مریمگفت=کی کی بایدبریم؟؟؟رکساناپرید وسط وگفت=یادمه استاد منتی گفت برنده جایزه امسال دانشگاه روآخره تابستون میبرن کره جنوبی!!!همه باتعجب گفتند=چی کره جنوبیییی؟؟؟!!!باتعجب منم گفتم=من فکرنمیکردم کره ببرنمون!!!همه هم حرف منو تعید کردن!!!سوگل بااسترس گفت=وای بچه ها زیاد فرصت نداریم,تاآخره تابستون فقط2هفته دیگه باقی مونده باید خودمونو آماده کنیم!!!




خب بچه ها دوس داشتین؟؟؟نظر فراموش نشه!تاقسمتی دیگه بااااااای