سلام عزیزانمن اومدم با قسمت دوم داستان sweet fateخب برید ادامهههه

همون لحظه که سوگل داشت حرف میزد تلفن زنگ زد!من که نزدیک تلفن بودم تلفون رو برداشتم وسلام کردم,متوجه شدم رییس دانشگامون زنگ زده!آقای صالحی بعدازسلام واحوال پرسی گفت=الهه خانم همه ی بچه ها کنارت هستند؟منم باخوشحالی گفتم=بله آقا هستند,چطور؟؟آاگه میشه تلفن روبذار روبلندگو میخوام باهاتون حرف بزنم.گفتم=چشم آقا!قبل از اینکه تلفن رو بذارم رو بلندگو,به بچه هاگفتم=بچه ها آقای صالحی پشت خط هست میخواد باهامون حرف بزنه!بچه هاهم رنگ رو صورتشون نمونده بود و میخواستند ببینن آقای صالحی چی میخواد بگه!آقای صالحی=سلام بچه ها!!!همه=سلام آقای صالحی!!آقای صالحی=اولا بخاطره بردن جایزه امسال بهتون تبریک میگم وخیلی خوشحالم که گروه شمااین جایزه روبردشما خیلی زحمت کشیدید!بچه هاهمه باخوشحالی وخجالتی گفتند=ممنون آقای صالحی,شما خیلی لطف دارید!آقای صالحی=من به خوانواده هاتون زنگ زدم جریان رو تعریف کردم وتبریک گفتم.بچه ها برای گرفتن برای گرفتن پاسپورت مراجعه کنیدو درضمن بدون رضایت والدین برای سفر به کره مابهتون پاسپورت نمیدیم و درضمن شمادریکی ازبهترین هتل های شهرسئول اقامت میکنید،ودر یکی ازبهترین وپیشرفته ترین دانشگاهای کره هم تحصیل میکنید!خب اگه سوالی هست بپرسید!همون لحظه کیمیاگفت:نه آقای صالحی،فک نکنم دیگه سؤالی باشه،شما ازسیرتاپیازبرامون توضیح دادید!بچه ها:بله آقاسؤالی نیست!!آقای صالحی:خیلی خب!پس1هفته برای رضایت گرفتن وقت دارید!من هم دیگه حرفی ندارم،خداحافظ!بچه ها:خداحافظ آقا!!
رکسانا باخوشحالی گفت:آخیــــــــــــــش!!یلدا:چرا آخیش؟؟؟رکسانامغرورانه گفت:آخه میدونید چیه،من رضایت بابامو ازقبل گرفتم!!!به بابام گفتم:راستی بابامااگه برنده بشیم رضایت میدی؟؟؟بابامم گفت:چراکه نه دخترم!این سفرچون برای تحصیل هست رضایت میدم!!
همون لحظه مریم وشیوا داشتند زنگ میزدند.پرسیدم:دارین به کی زنگ میزنید؟؟مریم:به باباهامون!ماهم باباهامون گفتند:اگه برنده بشین رضایت میدیم!!باخوشحالی گفتم:این خیلی خوبه!!خیلی خب،یلدا،رکسانا و سوگل شماهاچی؟؟؟شماهامیخواید چیکار کنید؟؟؟
سوگل باخونسردی گفت:من که بابام یکی ازاستادهای دانشگاست،وخودش ازقبل به آقای صالحی گفته بود که اگه گروه دخترم برنده بشه بارفتنش مشکلی ندارم!باخوشحالی گفتم:اره راست میگی حواسم نبود بابات استاد دانشگاست!!
خواستم ازیلدا وکیمیا بپرسم شمابرای رضایت چیکار میکنید که رکسانا ازم پرسید:الهه خودت چی؟؟خودت چطورمیخوای رضایت بگیری؟؟
بالبخند گفتم:میدونید من یکم رضایت گرفتن از بابام طول میکشه>یعنی رضایت میگیرم ولی یکم طول میکشه ولی خیالتون راحت،منم رضایت میگیرم!بعدازکمی سکوت دیدم یلدا باکیما خیلی ناراحتن وقیافشون زار میزنه که مشگلی براشون پیش اومده،پس ازشون باتعجب و کمی ناراحتی پرسیدم:یلدااا کیمیااا چیشده؟؟چرااینقدرناراحتید؟؟؟
یلدا:میدونی الهه؟!!خب...خب...گفتم خب چی؟؟؟؟بگو دیگه!!
کیمیا:مایه خورده میترسیم!گفتم چرااااا؟؟؟کیمیا:فک نکنیم بتونیم رضایت پدرامونو بگیریم!پدرامون خیلی سخت گیرن،معلومه که اجازه نمیدن بریم کره!
منم باناراحتی  زیادگفتم:وااااای نه!باید به فکره چاره ای باشیم!الان پدراتون کجان؟؟
یلدا:خب معلومه اداره ان!
گفتم:پس عجله کنید بیاید بریم اداره!
یلدا باکیمیا با تعجب گفتند:چیــــــــــــــــــی؟؟اداره؟؟

سوگل باتعجب گفت:الهه اداره بابای یلدا باکیمیا از اینجا خیلی دوره؟؟!!مریم:آره تقریبا یه شهر فاصله داریم!!!
گفتم:آخه نمیشه که یلداوکیمیا نیان کره!!باید رضایت شمارو هم بگیریم!
بعد همه بچه ها آماده شدندو باماشین سوگل رفتیم به اداره!حدود5ساعت طول کشید  که رسیدیم!
گفتم:خب کیمیاویلدا پدراتون توکدوم بخش ان؟؟؟
یلدا:دنبالم بیاین!!راستی اول بریم پیش بابای من یایلدا؟؟
گفتم:ای بابا!چه فرقی میکنه؟!!حالاهرکدوم!
کیمیا:اول بریم پیش بابای من!
گفتم:باشه بریـــــم!
کیمیا ماروبرد به طبقه چهارم،کناره دری که نزدیک پنجره بود!
کیمیا:خب این اتاق بابای منه!!!
شیوا:خب دربزن دیــــــــــــگه!!!!!
کیمیا درزد..........






خب خب خب!قسمت دوم خوب بود؟؟؟؟امیدوارم که دوست داشته باشین!باااااااااای