اینم از قسمت سوم داستانsweet fate       

کیمیا در زد وباباش گفت:بفرمایید!کیمیا باترس ودلهوره گفت:بابامنم،میشه بیام تو؟؟؟

پدرکیمیابا تعجب اومد درو بازکردوگفت:شمااینجاچیکارمیکنید؟؟؟بفرماییدتو!!!
متوجه شدیم که پدریلداهم کنارپدر کیمیاست!پدرکیمیا با روی خوش و مهربانی گفت:سلام دخترم!به به دوستاتم که اینجان؟!!!بچه هابیاین تو.
پدریلدا:سلام بچه ها خوش اومدید،بیاین تو!!
ماهم گفتیم:ممنون آقا و رفتیم روی صندلی هایی که روبروی پدریلدا وکیمیابود نشستیم!
به کیمیا ویلدا درگوشی گفتم:بچه هامیگیدیا بگم؟؟؟
یلدا:نه نه خودم میگم!
پدریلدا وکیمیاهم داشتند با تعجب نگامون میکردند!!
پدریلدا:خب بچه هاموضوع چیه؟چرا اومدید اینجا؟؟
یلدا:باباوپدریلدا،همونطور که میدونید مابرنده جایزه امسال دانشگاه شدیم.
پدرکیمیاطوری که انگار زیاد خوشحال نبود گفت:بله بله.آقای صالحی زنگ زد بهمون گفت وتبریک هم گفت!!
پدریلدا:خب الان شما چرا اومدیداینجا؟؟؟
یلدا هم باترس خیلی زیاد جواب داد:بابا اومدیم اینجا که ازشما برای رفتن به کره رضایت بگیریم.
تاچندثانیه سکوت اتاق رو گرفته بود که پدرکیمیا سکوت روشکست و باکمی عصبانیت گفت:دخترم شما اصلا میدونید که ازاینجا تا کره چقدر راهه؟؟اصلا میدونید ایران چقدر از کره دوره؟
منم سریع جواب دادم:آقا ما که نمیخوایم برای تفریح بریم،ما میخوایم اونجا تحصیل کنیم،مامیخوایم اونجا درمورد شخصیت های مردم کره تحقیق کنیم!!
بچه ها هم حرف منو تأیید کردن!!
پدریلدابا عصبانیت گفت:اگه این تحصیلتون فقط چندماه طول میکشید اشکال نداشت ولی4سال میدونید چقدره؟؟؟؟؟
هممون ناراحت بودیم و سرمون پایین بود وبا دستامون ور میرفتیم وسکوت همه جارو گرفته بود که من این سکوت رو شکوندم وبه پدر یلدا وکیمیا گفتم:ازتون خواهش میکنم بذارید یلدا وکیمیا هم باما بیان. ما بدون اونا نمیریم !
پدر یلدا: دیگه این حرف اخر ما بود.
مریم با ناراحتی نگاهی به هممون کرد و گفت: خوب دیگه بهتره بریم و نگاهی به یلدا و کیمیا کرد و گفت مثل اینکه چاره ای نیست.
بعد همگی بلند شدیمو خداحافظی سردی کردیمو رفتیم. سوار ماشین شدیمو رفتیم به سمت خوابگاه. بین راه یهو مریم با خوشحالی داد زدو گفت: حالا فهمیدم چیکار کنیم!!!
همه باکنجکاوی پرسیدند:چیـــــــــــــــــــــــــــــــکار کنیم؟؟؟
مریم:مامیتونیم از آقای صالحی بخوایم که با پدر یلدا و کیمیا صحبت کنه و رضایتشونو جلب کنه!
شیوا:یعنی قبول میکنن؟؟؟
مریو:چرا که نه؟؟!!!
مریم به سوگل که راننده بود گفت:یالا مسیر رو عوض کن،برو به سمت دانشگاه!
بعد از 3ساعت رسیدیم به دانشگاه و رفتیم دفتر آقای صالحی!
پشت در بودیم و مریم خواست در بزنه که آقای صالحی باتعجب و ابرو های گره خورده،درو باز کرد وگفت:بچه ها شما اینجا چیکار میکنید؟؟؟
شیوا هم با دلهوره گفت:واای آقای صالحی به دادمون برس مشکلی پیش اومده!
آقای صالحی گفت:بیاید تو ببینم چی میگید!همه رفتیم تو!
آقای صالحی:خب؟؟؟
شیوا:آقای صالحی ما تقریبا تونستیم رضایت خانواده هامونو جلب کنیم!
آقای صالحی گفت:خب این که خیلی خوبه،حالا چرا تقریبا؟؟
من گفتم:بخاطره اینکه یلدا وکیمیا نتونستن اجازه بگیرن و پدراشون نمیتونن از دختراشون دور بشن!
آقای صالحی:حالا ازمن چه کاری بر میاد؟؟
یلدا:ما از شما میخوایم که باهاشون صحبت کنید ورضایتشونو جلب کنید!!!!
آقای صالحی بعداز کمی سکوت گفت:بچه ها من نمیتونم در مسایل خوانوادگیتون دخالت کنم!
همه:لطفااااااااااا!!!
اما بازهم حرفشو تکرار کرد.وقتی اصرار مارو دید فک کنم دلش سوخت و قبول کرد وبعد تلفنو برداشتو با پدر یلدا وکیمیا تماس گرفت و ازشون خواست که ببینتشون،اون ها هم پذیرفتن!






خب بچه ها چطور بود؟؟؟شرمنده ادامشو وقت نکردو تایپ کنم بیوفته برای قسمت بعد.بااااای