سلاااااااااااااااااااام من اومدممممممم با قسمت چهارم داستانمببخشید که دیر شد




برید ادامهههههههههههههههههه



اقای صالحی با پدر کیمیا و یلدا تماس گرفت قرار ملاقاتی باهاشون گذاشت.  صبح روز بعد که با نا امیدی توی دانشگاه با بچه ها قدم میزدیم پدر یلدا و کیمیا رو دیدیم که به سمت اتاق اقای صالحی میرفتن نفسامون تو سینه حبس شده بود.
اقای صالحی: فکر میکنم حدس میزنید راجب چه موضوعی میخوام صحبت کنم. به شما در مورد نگرانیتون کاملا حق میدم اما بهتره توضیحات منو بشنوید بعد تصمیم بگیرین. بچه ها یه دوره اموزشی و پژوهشی در یکی از کشورهای آسیای شرقی خواهند داشت که ما کره جنوبی رو انتخاب کردیم بخاطر تمایل و استقبال جوونا در چند سال اخیر نسبت به این کشور. در یکی از دانشگاه های مطرح اونجا و امکانات تفریحی و آموزشی خوب مشغول به تحصیل خواهند شد که تعداد قابل توجهی از دانشجوهای ایرانی یه سری از اساتید مطرح هم وطنمون هستند پس کمتر احساس غربت میکنند از نظر امنیتی هم خیالتون راحت فکر میکنم بد نباشه بعنوان تجربه ی تحصیلی بهش فکر کنید دوسال زمان زیادی نیست و قابل تحمل خواهد بود. پدرها قرار شد فکراشونو بکنن و اقای صالحیو در جریان بذارن!
بعدازظهرهمون روز آقای صالحی زنگ زد وگفت پدرکیمیا ویلدا رضایت دادن!همون لحظه بمب شادی وخند خوابگاه منفجرشد!
منم خوشبختانه باکمی چرب زبونی رضایتم رو از بابام گرفتم!
فردا که قراربود ازایران بریم خیلی خوشحال و ناراحت بودیم!
خوشحال چون به آرزومون نزدیک بودیم وناراحت چون ازخانواده و وطنمون جدامیشدیم!
صبح سفر به کره:
شیوا:بچه هاااااااااااااااااااا بچه هاااااااااااااااااااااااااااا بلندشیدبلندشید چقدرمیخوابید آخه؟؟!!!
مریم که خواب وبیداربود گفت:وای شیواتوروخدابذار فقط5دقیقه بخوابم،دیشب یلدابااون صدای خروپف مضخرفش نذاشت بخوابیم!
یلدا:من سروصدا میکردم یاتو که بو پاهات دیشب نابودم کرده بود؟!
شیوا:بســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!بلندشید دیگه!
همه ی بچه هابلندشدندو وسایلشونو آماده کردن و از خونه زدیم بیرون و رفتیم به سمت فرودگاه!رسیدیم فرودگاه از در واردشدیم و رفتیم تو.
پاسپورت ها ووسایلمونو تحویل دادیم تاچک شن!
چندلحظه منتظرموندیم تا بلاخره نوبت پرواز به کره رسید!همه داشتیم ذوق مرگ میشدیم و رفتیم سوارهواپیما شدیم وهرکدوس سر جاخودمون نشستیم!!همه تصمیم گرفتیم بخوابیم تازود زمان بگذره و به کره برسیم؛چون شب قبل نخوابیده بودیم زودی خوابمون برد!!!! 
یلدا:الهه الهه الهه بلندشو رسیدیم!دخترچقدرمیخوابی پاشو دیگه!
منم بلندشدم وباتعجب نگاهی به دوروبرم انداختم وگفتم:یلدااااا؟؟!!رسیدیم؟؟؟
بله خانمی،بلندشو دیگه!
بلندشدیمو واز هواپیما خارج شدیم و رفتیم به سمت فرودگاه سیول!
کیمیاباتعجب گفت:وااااااای خداااااا تاحالا این همه چشم بادمی باهم وخصوصا از نزدیک ندیده بودم!!!
همه:ههههه آره آره گل گفتی!!!!
من که کمی زبان کره ای بلدبودم از یکی پرسیدم:ببخشید آقادر خروجی کجاست؟؟؟؟؟
آقای کره ای:مستقیم برو وبپیچ سمت راست؛راحت میتونی پیداش کنید!
من:ممنون آقا!!!
از همون راهی که اقای کره ای گفت رفتیم واز فرودگاه خارج شدیم!
به رکساناگفتم:رکسانا آدرس هتل رو بگو!
رکسانا:یک دقیقه وایسا نوشتمش تو کاغذی تو کیفمه الان در میارمش!
بعداز چند دقیقه مریم سرش داد زد وگفت:رکسانااااااااااااا...پس چیکردی؟نکنه آدرسو گم کردی؟؟؟؟؟؟؟
بعداز سکوتی مختصر رکساناگفت باناراحتی ودلهوره گفت:واااای بچه هاشرمنده فکرکنم گمش کردم!!!
همه:چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟
من:واااااای عالی شد حالاچیکارکنیم؟؟؟؟؟؟







اینک از قسمت4!!!امیدوارم دوست داشته باشین